بدون عنوان
سلام دخترم بهترینم خیلی دلم برات تنگ شده منو باباهادی واسه اومدن داریم لحظه شماری میکنیم هر باری که لگد میزنی اینقدر خوشحال میشیم بابا هادی سرش میذاره روی شکمم و میگه بیا دیگه خسته شدم .امسال اولین سالی بود که تو دختر شیطون توی شکم من بودی وبا باباهادی رفتیم شمع زنی از صبح باران شدیدی می آمد تا ظهر وما ظهر ساعت 3ونیم رفتیم بیرون با ماشین تا یکم بگردیم و بندرگاه هم رفتیم اونجاهم بارون خوبی می آمدبخاطر باران تعزیه اجرا نکردن و ما برگشتیم و ساعت 6 آمدیم خانه و ساعت 9 رفتیم شمع زنی در خیابان ششم بهمن و کلی عکس انداختیم و فیلم گرفتیم و شمع روشن کردیم راستی مچ دایی میثم هم گرفتیم بعد رفتیم سمت عباس علی اونجا هم باز شمع روشن کردیم و عکس گرفتیم 1 شمع هم برای تو روشن کردیم جوجوی من. بعدش اینقدر گشنمون شد آمدیم ساندویچ فلافل خوردیم وساعت 11 رسیدیم خانه من کمی شیر و خرما خوردم بعدش تو چنان لگد میزدی و حال عجیبی داشتم که نگو منو بابا هادی گفتیم شاید زیاد راه رفتیم کم کم داره درد زایمان شروع میشه تا نگو من مسموم شده بودم ساعت 1 خوابیدیم ولی به ساعت 2 نکشید که چندبار پشت سرهم حالم بد شد شبش اینقدر ترسیده بودم که مبادا خدایی نکرده برای تو اتفاقی بیوفته ولی شکر خدا تو دختر تپل مپل خودمی و هیچی نشد.بوس واسه سارینا


بدون عنوان
